مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

259

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

از آن كودكان با مادر اتفاق كردند كه خوردنى نخورند و نوشيدنى ننوشند تا اينكه پدر ، سبد از بهر ايشان بگشايد . اتفاقا شبى از شبها مارگير حاضر شد و خوردنيهاى بسيار بياورد و فرزندان خود را از بهر خوردن نزد خود خواند . ايشان از خوردن امتناع كردند و خشمگين نشستند . پدر با ملاطفت و سخنان نرم بايشان گفت : هرچه ميخواهيد از خوردنى و نوشيدنى و پوشيدنى به من بگوئيد تا من از بهر شما حاضر آورم . كودكان گفتند : اى پدر ، ما از تو هيچ نميخواهيم مگر اين‌كه اين سبد بگشائى و آنچه درو هست ، بما بنمائى و گرنه خويشتن را هلاك كنيم . پدر بايشان گفت : اى فرزندان من ، آنچه درين سبد هست ، سودى بشما نخواهد داد . بلكه گشودن آن ضرر شماست . در آن هنگام ، قهر و خشم آنها زياد شد . پدر چون حالت ايشان بديد ، ايشان را بترسانيد و بايشان گفت : اگر از اين حالت بازنگرديد ، شما را بيازارم . از سخنان پدر ، رغبت ايشان زيادت گشت . آنگاه مرد مارگير خشم آورده ، عصا برگرفت كه ايشان را بزند . ايشان از پيش پدر بگريختند . و سبد در آن‌وقت در خانه حاضر بود و مارگير آن را در مكانى پنهان نكرده بود . زن مارگير چون شوهر را بكودكان مشغول ديد و خانه را خلوت يافت ، سر سبد بگشود تا آنچه در سبد هست ، نظاره كند . ناگاه ماران از سبد بدرآمدند ، در حال ، زن را گزيده ، بكشتند . و پس به اين سوى و آن سوى همىگشتند تا اينكه بجز مارگير ، خورد و بزرگ آن خانه را هلاك كردند . مارگير ، خانه گذاشته ، بيرون آمد . اى ملك نيك‌بخت ، انسان نبايد چيزى بجز آن‌كه خداى تعالى خواسته است ، تمنا كند . بلكه بايد بهرچه خداى تعالى مقدر كرده ، خشنود باشد . اى ملك ، اينك خداى تعالى از وجود اين پسر ، پس از نوميدىهاى بسيار ، چشم ترا روشن كرده و دل ترا خشنود گردانيده . ما را مسئلت از خداى تعالى همين است كه او را از خلفاى عادل گرداند . پس از آن وزير هفتم گفت : اى ملك ، آنچه كه برادران من در وصف تو